نگاهم را به روی آسمان می دوزم باید رفت و پرواز کرد باید آشیانی نو بساخت باید کبوتران همراه را گفت بیایید من بام خواهم شد من زمین خواهم شد تا همه بدانند که برای کشورم من وطن خواهم شد من شور خواهم شد رود خواهم شد بیا با من ما زمان را در دستانمان خواهم ساخت تا باز گردانیم شکوه اهورایی سرزمینمان ایران را.ما خون خواهم شد تا زخون خویش سبز گردانیم درختان برومند زمینمان، سرزمینمان ، ایران را . ما کوه خواهم بود چون پاسبانی بر سر میراث جاودان پارسیان سرزمینمان. ما قلم خواهیم شد تا که دژخیمان بدانند که گر راه بر زبانمان بندد ما با ذره ذره جان خویش می نگاریم تا بگوییم آن زمان که باید سکوت کرد و نگفت باید ماند و نوشت من به کلمات ایمان دارم به شکوهشان به جاودانگیشان من به آنان ایمان دارم گویند برای ساختن وطن باید منتظر ایستاد...من می گویم برای ساختن و برای انتظار حتی باید دوید...تا صدایی اهورایی در غروبی غم انگیز..عطر حیات بر ما ببخشد من به آنان ایمان دارم ................
Tuesday, June 2, 2009
bayad raft
نگاهم را به روی آسمان می دوزم باید رفت و پرواز کرد باید آشیانی نو بساخت باید کبوتران همراه را گفت بیایید من بام خواهم شد من زمین خواهم شد تا همه بدانند که برای کشورم من وطن خواهم شد من شور خواهم شد رود خواهم شد بیا با من ما زمان را در دستانمان خواهم ساخت تا باز گردانیم شکوه اهورایی سرزمینمان ایران را.ما خون خواهم شد تا زخون خویش سبز گردانیم درختان برومند زمینمان، سرزمینمان ، ایران را . ما کوه خواهم بود چون پاسبانی بر سر میراث جاودان پارسیان سرزمینمان. ما قلم خواهیم شد تا که دژخیمان بدانند که گر راه بر زبانمان بندد ما با ذره ذره جان خویش می نگاریم تا بگوییم آن زمان که باید سکوت کرد و نگفت باید ماند و نوشت من به کلمات ایمان دارم به شکوهشان به جاودانگیشان من به آنان ایمان دارم گویند برای ساختن وطن باید منتظر ایستاد...من می گویم برای ساختن و برای انتظار حتی باید دوید...تا صدایی اهورایی در غروبی غم انگیز..عطر حیات بر ما ببخشد من به آنان ایمان دارم ................
Monday, May 4, 2009
roozi
روزگاری دگر
روزی دوباره دستهامان را بهم خواهیم داد تا شکوه قلبهای پیوند خورده ی مان را در زیر باران اهورایی اش نظاره گر باشیم
روزی دوباره به رقص خواهیم شد بر روی شانه های باد و دوباره خواهند پیچید به دورمان پیچِ پیچکان عشق و خواهیم رست با پیوندهای نو.
روزی دوباره یک نگاه خواهیم شد و در سکوتی گویاتر از آوای باد خواهیم خواند سرود زیبای عشق را و دلهامان بی هیچ سخنی از شوق آرمیدن نفس هامان در آغوش یک دگر لبریز خواهند گشت
روزی دوباره احساسمان را در قالب مرواریدهای شوق جاری خواهیم ساخت دوباره چشم هامان جشن رسیدن دستهامان را به باران خواهند نشست و آزاد خواهیم ساخت کبوتران احساسمان را تا به پرواز در آیند و اوج گیرند و اوج گیرند و تا ورای نیستی با هم سفر کنند
روزی دوباره بال خواهیم شد تا به قناریها بگوییم برای آزادی باید خاست و پرواز کرد باید اوج گرفت و از ورای ابرهای تیره باید گذشت باید درودی دوباره به آسمان آبی سپید گفت
روزی دوباره یک تن خواهیم شد یک تنی زیبا و قدرتمند و دوباره خواهیم ایستاد دوباره خواهیم خواند سرود جاودانی بهارِ سرزمین آریایی مان را
روزی دوباره بهم خواهیم پیوست دوباره رود خواهیم شد جاری خواهیم شد در کویری که دزدان آبش را دزدیده اند تا بروید دانه های سبز بر زمین سرزمین مان
روزی دوباره ایرانی خواهیم شد دوباره خواهیم دید شکوه بر باد رفته اش را. من و تو تا آن زمان قلم خواهیم شد خاک خواهیم شد جان خواهیم شد تا زدستانمان زچشمانمان زپاکی رودخانه جانمان بروید گلهای نو بر زمین سرزمین مان، ایران
Parvardeghara
پروردگارم دلم تنگ است برایت، دیر زمانی است که آنگونه که باید با تو سخن نگفته ام به فرشتگانت گو درهای بارگاهت را بگشایند من اکنون در پشت درات ایستاده ام مرا ببخش اگر دیر آمده ام و با غذر تقصر آمده ام اما با جان آمده ام دانی که همیشه با توام و هر آنچه می خواهم برای رسیدن به تو و ادای دینیست که تو بردوشم نهاده ای
پروردگارم می دانی درونم لبریز از توست و اشکهایم در غم هجران زتوست مرا ببخش اگر خود را که نشان تو در درون من است فراموش می کنم و غرق در غمهای نابسته به خویش می شوم مرا ببخش اگر می گذارم غمها تو را از من و من را از منم جدا سازند
خدای مهربانم سپاس ات می گویم که بگذاردی تو را با چشم دل و از ورای تمام بت های زمینی ات بینم سپاس که بگذاردی عاشق شوم و چنین مهری را دردرون پرورم و بگذاردی آنرا بر دیگران گسترم سپاس بادت که بگذاردی قلم را اینچنین دردست گیرم و برای تو، برای خاکم، کشورم و مردمان کشورم، برای عشقم و احساسم بنگارم سپاس که مرا روی نیکو و سیرتی بس نکوتر دادی تا همیشه خوب باشم و همیشه نیکی را سرلوحه پندار و کردار و رفتار خویش سازم زبانم ناتوان و قلم و فکرم ناتوان تر از شمارش هزاران هزار نادیده ای که برای پاس داشت من از تمام بدیها و ناملایمات بر سر راهم گذاردی دوستت دارم ای همیشه بیدار در وجود من
ghoroob
غروب رو به آمدن بود بعد از ماهها دوری از کوهستانی که مرا یگانه مامن تنهایی و پرستشگاه بود امروز دوباره گام در راهش گذاردم درد و رنجوری ام از شیطنت با قدرتی چنین، مرا چند ماهی در خانه نشاند اما امروز دوباره بازآمدم باید میرفتم غروب در راه بود من تک و تنها در آغوش کوهستانی بزرگ که جز صدای باد و بازی اش با تازه رسته های خاک هیچ در میان نبود قرار داشتم یاد می آوردم روزگاری را که شب نیز خوف و وحشتی بر من نمی فزود و من تنها با دلی مطمئن به حضور او بیراهه به راه می بردم اما امروز چنین نبود دانستم که دیر آمدم واز آنچه که بوده ام دور افتاده ام در دلم زمزمه ای بود که بازگردم و این بیراهه را به راه بدل سازم اما فریاد برآوردم بر سر آنان که خاموش گردید من می روم من باید بروم تا دوباره یقین بر دلم چیره گردد تا ترس هایم فرو ریزد. می روم تا دوباره روشن شود جان خسته ام نجوا گویان و پوزش کنان با خدای خویش دو کوه را رفتم رفتم تا خدایم ببخشایدم در عجب ماندم از آن حال که دیدم در پس کویی دگر بسیار بودند دوستان هم مشربی که بیراهه را به راه در کوه ارج داشتند اشک هایم همه ریزان از این حضور و این هدیه. این همه کوهنورد در دل این دره منتظر تا که من رنج برم تا که رسم بر مقصود سر فرو اوردم همچون اشک بر مهر و یقینی که خدایم بر رخ و جان من زنو بارید
Monday, March 16, 2009
dorood
درود دوستان خوبم چه آنها که جز دوستان من اید و چه آنها که پذیرا و خواننده پیغامهای من اید
مدتی است که میهمان و میزبان و همدیگریم درنگهایمان پایدار و مهرهامان جاودان باد نیکو منزلی است این دیار که مهربانی را بر آستان در خویش کوبیده ایم نیکو می نگریم ، نیکو می اندیشیم و نیکو می نگاریم قلمهاتان، اندیشه هایتان شکوفا باد
بسیار کوشیده ام تا سخن هایم از عمق جان برآید تا بر عمق نشیند مرا ببخشایید اگر ناموزون می گویم و گه پر غم می سرایم شعر هایم شعر نیستند آنها را شعر پاره هایی می دانم که از احساسم می جوشد و هیچ تلاشی برای رسیدن و ماندن در قالبی از خود ندارد که اگر چنین بود بندها مرا از آزاد سازی احساسم باز می داشتند در سرآغاز رویشی دوباره ایم نوروز پارسی با همه زیبایی هایش، مهر هایش بیاد همیشه دارید و بگذارید آیین هایمان را و مگذارید با عرب گرایی قومی ببرند از یادمان بیک آیین هایمان را که این قوم واپس گرای جاهل مجهول کمر به نابودی ایران ایرانی بسته اند ایرانی باشید و ایرانی بمانید
نوروزتان پیروز هر روزتان نوروز
مدتی است که میهمان و میزبان و همدیگریم درنگهایمان پایدار و مهرهامان جاودان باد نیکو منزلی است این دیار که مهربانی را بر آستان در خویش کوبیده ایم نیکو می نگریم ، نیکو می اندیشیم و نیکو می نگاریم قلمهاتان، اندیشه هایتان شکوفا باد
بسیار کوشیده ام تا سخن هایم از عمق جان برآید تا بر عمق نشیند مرا ببخشایید اگر ناموزون می گویم و گه پر غم می سرایم شعر هایم شعر نیستند آنها را شعر پاره هایی می دانم که از احساسم می جوشد و هیچ تلاشی برای رسیدن و ماندن در قالبی از خود ندارد که اگر چنین بود بندها مرا از آزاد سازی احساسم باز می داشتند در سرآغاز رویشی دوباره ایم نوروز پارسی با همه زیبایی هایش، مهر هایش بیاد همیشه دارید و بگذارید آیین هایمان را و مگذارید با عرب گرایی قومی ببرند از یادمان بیک آیین هایمان را که این قوم واپس گرای جاهل مجهول کمر به نابودی ایران ایرانی بسته اند ایرانی باشید و ایرانی بمانید
نوروزتان پیروز هر روزتان نوروز
Saturday, November 8, 2008
mehraboon e ghashangam
دلم خواهد بوسه زنم بر تو، بر جای جای تن سخت و مهربانت، بر آن ذره های نشسته بر دامانت. تو یک رشته ای که من همیشه اجزایش را ستوده ام. تو یه خاصی که همیشه پاک و بلندی، تو سپیدی مثه برفی آخه تو خیلی بلندی .....
کاش می شد لب رو لبت داشت کاش می شد زنده بودی -گرچه هستی- مثه من یه آدم بودی، کاش دو تا چشم تو دلت بود یا نوک پا یا سرت بود من نگاهم به نگاهت می بردم دل زتو با ناز نگاهم، کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم عاشقتم ای عشق پاکِ پر زخاکم.
شب و روز، آفتاب و مهتاب، برف و بارون من همیشه با توام من شدم عاشق و تو هی واسه من ناز می کنی من شدم بارون و تو جا واسه اون تو دلت وا می کنی. الهی فدات بشم کوه قشنگم که بزرگی مهربونی
کاش می شد اینو بدونی، دوست دارم پیشت بمیرم توی دره هات یه جا همین جا زیر پات یه روز بمیرم نمی خوام جدا شه قلبم حتی اون موقع که ایستاد.
مهربون کوه قشنگم فدای اون نهر آبت یا گلای زرد و نازت می دونی همیشه تنهام همیشه باهات تو رویام من همیشه هر وقت دل من تنها می گیره میام اینجا من می مونم گریه هامو همه رو باهات می خونم .....
می دونی کوه قشنگم تو یه بهشتی رو زمینی واسه این دل خسته تو خودت عین بهشتی.
من خدامونُ توی قله هات می بینم اونو با عمق دل و جون حس می کنم با تو می خونم
مهربون کوه قشنگم که همیشه خوب و نازی، الهی همیشه پاینده و جاودان بمونی
Tuesday, October 14, 2008
Bogzar
بگذار تا نگرید واژگان سطر تنهایی من بر روی کاغذ های ورق خورده در باد
بگذار تا کس نفهمد راز دلدادگی من را که در طاقچه سکوت همیشگی پنجره دیده گانم خاموش نشسته است
بگذار تا نگرید چشمانم در سکوت خامش دیدگان تو.
بگذار تا کس نبیند راز تنهایی دستهای مرا که باران اشکهای تنهایی اش بر سر آغاز انگشتانش طلوع کرد.
بگذار تا کس نداند که تا چه حد دوستت دارم ای تنها ترین و بی مانند ترین واژه در خلوتگه قلبم.
بگذار تا کس نداند تا چه حد برای دیدن و رسیدن نگاهم به نگاهت بی تابم و برایت تمام پنجره های خانه متروک دلم را شکسته ام.
بگذار تا کس نفهمد راز سکوت همیشگی پنجره دیده گان مرا که به روی افق همیشه گی و سرخ گون پاییزی گشوده است.
بگذار تا بسوزم و بسوزد خانه دلم که از عشق تو بی تاب است، بگذار تا خاکسترم را که به عطر عشق تو گلگون است در هوا بگستراند نسیم باد نوروزی، تا هوایت همیشه به طعم عشق آغشته گردد، تا همیشه و همه جا من با تو باشم حتی اگرم زخود براندی در هجوم فصل تنهایی و شناخت من از خویش. لیک کنون خاکسترم در هوای و کوی توست حتی اگرم نخواهی
Monday, October 13, 2008
bogzar
بگذار تا کسی نداند راز اشکهای شبانه من که در یاد تو که در خاطر من همیشه بیداد می کند، چطور بر نرم و ململی گون بالش تنهایی من می بارد و مرا زخواب بیدار می دارد.
بگذار تا کسی نداند رازعشق مرا، عشقی در هیچگاه ذهن تو و در هستی و وجود من، که همیشه در عمق چشمانم پیداست و من در انتظار آبهایی که تو برویم بستی و دریای توفنده وجودم را به نیستی و خشکی کشاندی و مرا در ساحل خشک تنهایی خویشتنها رها ساختی.
بگذار تا هیچکس نداند این بارش هستی بخشی که در جان من در تجلی ست همیشه با من خواهد بود در پرواز تا برهوت.
بگذار تا کسی نداند که رنجهای مرا جز سنگ و آب و آتش و چوب تفسیر نکردند و هیچکس جز اینها با من نسوخت و نپژمرد و من می سوزم عاشقانه، تا ز خاک خاکستر من نهال عشقی سبز گردد یادمان عشق های سبز از یاد رفته
بگذار تا کسی نداند که عشق تو مرا از آنچه هستم جدا خواهد ساخت و من در فرار و رسیدن و بوسیدن خاطرات به جای مانده و پرواز از واری تمام حصارهای کشیده شده بر روح و تن و ذهن خویش. و من تو را فریاد خواهم کرد بر بلندای بلندترین کوهستانهای سرزمینم.
بگذار تا کسی نداند که من تو و عشق به تو را به بینهایت وجود، به بی نهایت و بیکران آسمان خیال خویش پیوند زده ام و این ناگسستنی ترین پیوند را تا بیکران روحم با خود خواهم داشت.
بگذار تا کسی نداند رازعشق مرا، عشقی در هیچگاه ذهن تو و در هستی و وجود من، که همیشه در عمق چشمانم پیداست و من در انتظار آبهایی که تو برویم بستی و دریای توفنده وجودم را به نیستی و خشکی کشاندی و مرا در ساحل خشک تنهایی خویشتنها رها ساختی.
بگذار تا هیچکس نداند این بارش هستی بخشی که در جان من در تجلی ست همیشه با من خواهد بود در پرواز تا برهوت.
بگذار تا کسی نداند که رنجهای مرا جز سنگ و آب و آتش و چوب تفسیر نکردند و هیچکس جز اینها با من نسوخت و نپژمرد و من می سوزم عاشقانه، تا ز خاک خاکستر من نهال عشقی سبز گردد یادمان عشق های سبز از یاد رفته
بگذار تا کسی نداند که عشق تو مرا از آنچه هستم جدا خواهد ساخت و من در فرار و رسیدن و بوسیدن خاطرات به جای مانده و پرواز از واری تمام حصارهای کشیده شده بر روح و تن و ذهن خویش. و من تو را فریاد خواهم کرد بر بلندای بلندترین کوهستانهای سرزمینم.
بگذار تا کسی نداند که من تو و عشق به تو را به بینهایت وجود، به بی نهایت و بیکران آسمان خیال خویش پیوند زده ام و این ناگسستنی ترین پیوند را تا بیکران روحم با خود خواهم داشت.
Monday, September 22, 2008
bridge
کاش پل عشق میان من و تو اینچنین طولانی نبود
کاش در سیاهی های شب ، راه پنهانی نبود
کاش این عشقی که در جان من است
اندکی در جان تو پیدا و اینسان کم نبود
کاش می شد خدای عاشقان
درد عشقت را به من ناداده بود
کاش اگر هم اینچنین بنوشته بود
مهربانی را به او هم داده بود
کاش می شد بر سیاهی های زشت سرنوشت
اندکی از نو محبت را نوشت
کاش می شد در آسمانها جا گرفت
رفت و پر زد با نکویی ها کمی تنها گرفت
کاش کشتی وامانده در طوفان من
در کنارت ره ساحل می گرفت
Monday, August 25, 2008
kash
کاش ثانیه ها می خوابیدند
کاش زمان در انتظار تو، انتظار را لمس می نمود
کاش نگاه تو در ایستایش زمان همیشگی بود
کاش ثانیه ها رنگی از تکرار داشت
کاش خاطره ها باز می گشتند
کاش پرنده ها راز اشک هایم را به تو می گفتند
کاش می شد من آن قلم در دستان تو بودم
کاش من آن پیرهن بر جان تو بودم
کاش من آن پرنده در هوای تو بودم
کاش من آن نگاه در چشم تو بودم
کاش.......م
کاش زمان در انتظار تو، انتظار را لمس می نمود
کاش نگاه تو در ایستایش زمان همیشگی بود
کاش ثانیه ها رنگی از تکرار داشت
کاش خاطره ها باز می گشتند
کاش پرنده ها راز اشک هایم را به تو می گفتند
کاش می شد من آن قلم در دستان تو بودم
کاش من آن پیرهن بر جان تو بودم
کاش من آن پرنده در هوای تو بودم
کاش من آن نگاه در چشم تو بودم
کاش.......م
sedaye tu
صدای تو صدای سبز زندگی است که در بطن من جاری است
این زیبا طنین تو در جای جای خاطرم باقیست، یاد تو در وجودم همیشه زنده، همیشه جاوید، ای عشق خوب من
این زیبا طنین تو در جای جای خاطرم باقیست، یاد تو در وجودم همیشه زنده، همیشه جاوید، ای عشق خوب من
Saturday, July 19, 2008
Parvardegaram
پروردگارم دوست دارم شبها وقتي سر به بالين مي گذارم فرشتگانت فرود آيند و مرا در آغوش خويش گيرند تا من در عطر بوي تو مستانه به خواب روم و روز كه ديده مي گشايم به صبح تو، تو را و بوي تو را در آن شمعداني به گل نشسته ام حس كنم.
Sunday, July 13, 2008
Goftegoo ba OU
قلم عاجز است و زبان عاجزتر و افكارم ناتوان تر، دل عاشق تر، نمي دانم چطور و چگونه بگويم يا بنويسم درونم پر عشق است پر جوش و خروش است پر از نور خدايي پر از پرواز دور است نمي دانم چطور خوانمش من، چطور در بر گيرمش من، چطور سر بر سينه اش بگذارمش من، چطور بوي خوشش بويمش من، چطور بوسمش من، آه اي خداي مهربانم تو ، تو كه فرشتگانت را به سويم گسيل مي داري اي مهربان من كه در هيچ زمان رهايم نكردي دل تنهايم را با دلي در بيكران دور پيوند دادي و اميدم را نيز تو بدادي. از آنزمان كه تو را بهتر ديدم و شناختم، تو به من عشق دادي بر همه عالم عاشقم ساختي، اي بزرگ پروردگارم همه آنچه را كه آفريدي دوست دارم و بدانها عشق مي ورزم اي خداي مهربانم، بسيار سپاسگذارم كه چنين نعمت عظيمي را به من عطا كردي نعمت دوست داشتن و عظيم تر آنكه بسيار دوستم دارند و مي دارند و عاشقانه و خالصانه برايمم دل مي سوزانند. بزرگ پروردگارم تو داني كه عاشقم، عاشق كشور و خاك و ميهنم ياريم ده تا با نگاه برتو و گام نهادن در سوي تو و در كنار تو خدمت كنم بزرگ خدمتي جاويدان قلمم را توان ده تا بنگارد در راه كشورم، نگاشتني خاص.
Saturday, July 12, 2008
Khodaya
پروردگارا مرا ياري ده تا قدم در راههاي نكو گذارم ، راههايي كه به سوي تو مي انجامد، راههايي كه جز به نيكي و خدمت به انسانها و كشورم به هيچ نيانجامد.
پروردگار مهربانم كه هميشه با مني و در مني، تو را با تمام زيباييها، با بازيهايت كه شب و روز در سر راهم مي گذاري و قدرت حضور خود را به من گوشزد مي نمايي، دوست دارم.
خداي من، مرا ياري ده تا با زيبايي و آنچه كه به من عطا كردي ابزاري براي رسيدن به كمال سازم و مگذار كه اينان مرا به دره هاي سقوط رهنمون شوند.
خداي خوبم كه در سخت ترين لحظات هميشه يار من بودي، روح من عاشقانه پروازخواهد كرد به سوي تو، معبود هميشه باقي من
اله ي من، داني كه از پليدي ها سخت گريزانم مرا باز دار از هر چه پستيست و مگذار كه آنها مرا خام خود كنند و به سوي خود برندم مرا ياري ده تا بتوانم خوب و زيبا بسرايم و سهمي در پاسداشت شعر، هنر و فرهنگ كشورم داشته باشم.خداي من، عشقي پاك پاك در سينه ام گذار تا من به شوق او در پرواز درآيم و سرور، تا عاشقانه من سرايم در پرتو عشق پر فروغ.
پروردگار مهربانم كه هميشه با مني و در مني، تو را با تمام زيباييها، با بازيهايت كه شب و روز در سر راهم مي گذاري و قدرت حضور خود را به من گوشزد مي نمايي، دوست دارم.
خداي من، مرا ياري ده تا با زيبايي و آنچه كه به من عطا كردي ابزاري براي رسيدن به كمال سازم و مگذار كه اينان مرا به دره هاي سقوط رهنمون شوند.
خداي خوبم كه در سخت ترين لحظات هميشه يار من بودي، روح من عاشقانه پروازخواهد كرد به سوي تو، معبود هميشه باقي من
اله ي من، داني كه از پليدي ها سخت گريزانم مرا باز دار از هر چه پستيست و مگذار كه آنها مرا خام خود كنند و به سوي خود برندم مرا ياري ده تا بتوانم خوب و زيبا بسرايم و سهمي در پاسداشت شعر، هنر و فرهنگ كشورم داشته باشم.خداي من، عشقي پاك پاك در سينه ام گذار تا من به شوق او در پرواز درآيم و سرور، تا عاشقانه من سرايم در پرتو عشق پر فروغ.
Saturday, June 21, 2008
nemidanam
نمي دانم كيست يا چيست اندرونم
نمي دانم چرا اينگون ام من
نمي دانم چرا اينگون ام من
نمي دانم چرا مست مي و ميخانه ام من
نمي دانم چرا چون كودكم من
چرا چون كودكي گريان شوم من
براي لاله هاي سرخ
براي سرهاي جدا افتاده از پيكر
نمي دانم كيست در درونم اينچنين شعر مي بافد
نمي دانم كيست
اينگونه عاشق
اينگونه مست
Wednesday, May 21, 2008
Neghah
در زندگی چیزهای بسیاریست که روح را می خراشد با بودنش در بین ما
گاه عقب رفتن های ما دردی ز دردهای ما نمی کاهد گاهی این در خود فرو رفتن ها تاثیری نمی دارد
و گاه گوش دادن به ندایی تو را از آنچه بیهوده هستی جدا خواهد ساخت به آنچه که باید باشی ندا خواهد داد
گاه نشستن پای رودی
گاه فرار از نوک کوهی
گاه پناه بردن به سکوتی
گاه خندیدن به نگاهی
گاه رقصیدن با صدایی
گاه و گاه....
فرق آن رفتن از اینجا
و آنجا بودنست
خیز از جای و به دل امید ده
گاه عقب رفتن های ما دردی ز دردهای ما نمی کاهد گاهی این در خود فرو رفتن ها تاثیری نمی دارد
و گاه گوش دادن به ندایی تو را از آنچه بیهوده هستی جدا خواهد ساخت به آنچه که باید باشی ندا خواهد داد
گاه نشستن پای رودی
گاه فرار از نوک کوهی
گاه پناه بردن به سکوتی
گاه خندیدن به نگاهی
گاه رقصیدن با صدایی
گاه و گاه....
فرق آن رفتن از اینجا
و آنجا بودنست
خیز از جای و به دل امید ده
Saturday, May 17, 2008
Ostvaree ze kooh amooz
دیروز(26/2/87) طبق عادت همیشگی به کوه رفتم اما اینبار با همه وقتها فرق می کرد اینبار سر از جاهایی که هیچکس نمی رفت در می آوردم و جالب اینجا بود که خیلی بی باک شده بودم پر انرژی و جسور اینقدر جسور که از صخره ای که هیچکس فکر پایین اومدن ازش رو به خودش نمی داد، من تصمیم گرفتم ازش بیام پایین شیب کوه بسیار تند بود اما این مشکل نبود مشکل سنگهای روانی بود که بعد از سرمای شدید امسال بوجود اومده بود، جاهایی مجبور شدم بشینم و سر بخورم که البته کلی خار تو دستام فرو رفت اما واسم مهم نبود خون دستمو خیلی تمیز با مانتوم پاک کردم و دوباره دستم رو روی خاک گذاستم ( در حالیکه قبلا خیلی استرلیزه بودم) تصمیم گرفته بودم این دامنه رو بیام پایین و هیچ چیز نمی تونست مانع من بشه، لبه پرتگاه رو هر جوری بود رد کردم و ایستادم و خودم رو به شنهای روان رسوندم و با احتیاط از این شنها سر می خوردم ( ایستاده) و اومدم پایین ، نمی دونید وقتی اومدم پایین چقدر احساس غرور می کردم واقعا کوه به آدم اعتماد به نفس می ده و اراده انسان رو محکم می کنه کوه نوردی
امروز این درس بزرگ رو به من داد
مریم تو هر کاری رو بخوای می تونی انجام بدی فقط اگر بخوای
شعر کوه رو در وب لاگ شعر من گذاشتم که به این مناسبت سروده شده است
Saturday, May 10, 2008
Azadi
نمی دانم روز آزادی من کی خواهد بود نمی دانم رخت سپید آزادی کی بتن خواهم کرد که اینان هیچگاه نگذاشتند رختی سپید برتن کنم رختی که رنگش نشان پاکی و یگانگی من است، و اینان یکبار بر تنم آنرا پوشانیدند بی آنکه معنایش را عمیق دانم ، اسارت، و من محکوم به زندانی شدم که هیچگاه معنایی از آزادی برایم تصور نمی نمود و دانم که باری دگر این رخت را بر تنم خواهند کرد بی آنکه بخواهم ، کفن، این سپید جامعه مرگ.
هیچکس نیست تا این جامگان را از من بگیرد من اینان را نمی خواهم ، من نخواهم که آن زمان که اینان خواهند من رخت سپید پوشم چرا باید محکوم شد به آنچه دیگران خواهند؟ چرا هیچکس از من نمی پرسد ، چرا آزادی ام را در قفس بگذاشته اند چرا ؟
چرا باید چون عروسکی زیبا و دست آویز در دستان اینان رقصم؟ چرا ؟
کجاست آزادی من ؟ کجاست؟
هیچکس نیست تا این جامگان را از من بگیرد من اینان را نمی خواهم ، من نخواهم که آن زمان که اینان خواهند من رخت سپید پوشم چرا باید محکوم شد به آنچه دیگران خواهند؟ چرا هیچکس از من نمی پرسد ، چرا آزادی ام را در قفس بگذاشته اند چرا ؟
چرا باید چون عروسکی زیبا و دست آویز در دستان اینان رقصم؟ چرا ؟
کجاست آزادی من ؟ کجاست؟
Friday, May 9, 2008
BolBol e Man
کتاب می خوانم در این آدینه صبح دلگیر اردی بهشت که ابرها آسمان را چون غمی بزرگ در بر گرفته اند همگان در رختخواب غفلت خویش خاموشند و بی خبر از طلوع صبح ، در شب به خواب رفته خویش در خوابند چون اینان صبح را نمی شناسند و امیدی بدان ندارند.
اندکند که چون من بیدارند چون منی که از فرجام کار من و دل خویش بیمناک و مضطرب در سکوتی وهم انگیز و هول انگیز منتظر در انتظار هراسی نفس گیر و تپش زا نشسته ام با امید به فردایی که از امروز مرا بیشتر به آنچه دوست می دارم نزدیک تر سازد.
غرق در افکارم باز آن بلبل زیبای من سوی خود می خواندم زیبا و مست، هرگز او را جستجو ننموده ام در میان شاخه های این درخت. باز می خواندم تا زتنهایی رها گردانم عاقبت رفتم به سویش، لیک از من گریخت تا که رفتم از من و تنهایی ام ، سخت پریشان گشت و از من گسیخت گفتمش دیدی لاف عاشقی را، خالی زدی خوش صدایی کردی و بر طبل بیحاصل زدی، دیرگاهیست که می خوانی از دل شیدایی ات عاشقی را پیشه کردی کوس رسوایی زدی حال که سویت آمدم چرا جا زدی؟
کو کجاست آن عشق رویایی ات، آن نفسهای پر خواهش و شیدایی ات، عاشقی را مرد می باید بُودن، از خود و از هرچه بودن ول بودن ، عاشقی را در دلت باید بجویی نی در صدا، عاشقی فکر غم یار بودن است، با او بودن است هر نفس از او گفتن است نی دروغ از خود گفتن است عاشقی را مرد می باید بُودن .......م
اندکند که چون من بیدارند چون منی که از فرجام کار من و دل خویش بیمناک و مضطرب در سکوتی وهم انگیز و هول انگیز منتظر در انتظار هراسی نفس گیر و تپش زا نشسته ام با امید به فردایی که از امروز مرا بیشتر به آنچه دوست می دارم نزدیک تر سازد.
غرق در افکارم باز آن بلبل زیبای من سوی خود می خواندم زیبا و مست، هرگز او را جستجو ننموده ام در میان شاخه های این درخت. باز می خواندم تا زتنهایی رها گردانم عاقبت رفتم به سویش، لیک از من گریخت تا که رفتم از من و تنهایی ام ، سخت پریشان گشت و از من گسیخت گفتمش دیدی لاف عاشقی را، خالی زدی خوش صدایی کردی و بر طبل بیحاصل زدی، دیرگاهیست که می خوانی از دل شیدایی ات عاشقی را پیشه کردی کوس رسوایی زدی حال که سویت آمدم چرا جا زدی؟
کو کجاست آن عشق رویایی ات، آن نفسهای پر خواهش و شیدایی ات، عاشقی را مرد می باید بُودن، از خود و از هرچه بودن ول بودن ، عاشقی را در دلت باید بجویی نی در صدا، عاشقی فکر غم یار بودن است، با او بودن است هر نفس از او گفتن است نی دروغ از خود گفتن است عاشقی را مرد می باید بُودن .......م
Wednesday, April 30, 2008
Monde am mabhoot
مانده ام مبهوت
گیج و مبهوتم با سئوالات بسیار در ذهنم
نمی دانم با کدامین عقل این مردم بر سر مردار خویش بنشسته اند
نمی دانم با کدامین عقل این مردم پا در دامی کز برای دین برایشان گسترده اند می گذارند
نمی دانم مگر تنها حسین اول مظلوم عالم بود
دگر مظلومی در عالم نبودست هیچ
نمی دانم مگر تنها حسین خون خویش در راه آرمانش فدا بنمود و دیگر هیچ
پس اینان کیستند که از صبح تا شام خونشان در راه اهدافشان بر زمین جاریست
آیا آرمانشان هیچ است
یا نیست کسی تا که فریادشان را در تاریخ بنگارد و برایشان نوحه سرکند
چرا هیچکس نگاهی از سر عقل و خرد بر نمی اندازد
که این مال اندوزان دین ترویج هنوز علمهای عزاشان برپاست
گویی محرم صفری دیگر در پیش است
هنوز بر بلندای مسجد ها فریاد وای حسین کشته شد بر نواست
چرا هیچ صدایی بر نمی آید
چرا این مردمان هر روز در پی اینان و داستانهاشان گریان و نالان می روند
و آنان در زیر اباهای خویش بر جهل اینان می خندند و زرهاشان در کیسه هاشان می اندوزند
چرا فریادی ، صدایی بر نمی آید
مگر آن کودک که نانی در سفره برایش نیست مظلوم نیست
مگر آن مادر پدری که سخن بر حق زدند و به ناحق گردن زدند آنان را، مظلوم نیستند
مگر امروز باید کارزاری چون آن دوران به راه انداخت تا مظلوم عالم بود
غم و اشک این مردمان می فشارد سخت این دل را
که اینان سخت بیمارند اما کو دلی تا دل بسوزاند
Subscribe to:
Posts (Atom)

